تبليغاتX
هلی تختی 2 HALI TAKHTI

هلی تختی 2 HALI TAKHTI

واگويه هايي برآمده از دل و انديشه((از پس حجاب))

راست و دروغ


کسی که  سخنانش نه راست است و نه دروغ ، فيلسوف است.

 

کسی که راست  و دروغ برای او يکی است متملق و چاپلوس است.

 

کسی که پول  ميگيرد تا دروغ بگويد دلال است.

                

 کسی که دروغ می گويد تا  پول بگيرد گداست.

                

کسی که پول می گيرد تا  راست و دروغ را  تشخيص دهد قاضی است.             

  

کسی که پول می گيرد تا  راست را دروغ  و دروغ را راست جلوه دهد وکيل است.     

 

کسی که جز راست چيزی  نمی گويد بچه است.

         

کسی که به خودش هم دروغ می گويد متکبر  و خود پسند است.

         

 کسی که دروغ خودش را باورمی کند ابله  است.

               

  کسی که سخنان دروغش شيرين  است شاعر است.

 

  کسی  که اصلا دروغ نمی گويد مرده است.     

  

کسی که دروغ می گويد وقسم هم می خورد بازاری است.            

 

کسی که دروغ می گويد و خودش هم نمی فهمد پر حرف است.             

 

کسی که مردم سخنان دروغ  او را  راست می پندارند سياستمداراست. 

            

کسی که مردم سخنان راست او را دروغ می پندارند و به اومی خندند ديوانهاست.  
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:38  توسط مهندس محمد عبدی   | 

فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا


ماجرایی تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تٌن صدا


استادى از شاگردانش پرسید:
چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟
چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت:
چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟
آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:
هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.
آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟
آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باش
اين همان عشق خدا به انسان و انسان به خداست است که  خدا حرف نمی زند اما همیشه صدایش را در همه وجودت مي توانی حس کني اينجا بین انسان و خدا هیچ فاصله ای نیست می توانی در اوج همه شلوغی ها بدون اینکه لب به سخن باز کنی با او حرف بزنی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:36  توسط مهندس محمد عبدی   | 

لقمه نانی !

برگزیده ششمین جشنواره دوسالانه عکس مستند ونکور کانادا
که منجر به سکوت یک دقیقه ای هیئت داوری شد-تقدیم به همه کسانی که عشق را می ستایند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:32  توسط مهندس محمد عبدی   | 

زندگی باید کرد......

زندگی باید کرد

گاه با یک گل سرخ

گاه با یک دل تنگ

گاه باید رویید

در پس این باران

گاه باید خندید

بر غمی بی پایان...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 19:31  توسط مهندس محمد عبدی   | 

كل يوم عاشورا كل ارض كربلا

 

فرا رسيدن ماه محرم ، ایام شهادت امام حسین، حضرت ابوالفضل و دیگر یاران وفادارش ، بر همه آزادگان جهان تسليت باد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 11:2  توسط مهندس محمد عبدی   | 

همسر یابی از نوع پرندگان

باید بسیار خوش شانس باشید که در جای مناسب و زمان مناسب، قرار بگیرید. این موقعیت به هنگام برای یک عکاس خوش ذوق، موقعیتی شهرت ساز است. بخصوص، اگر عکاس شکار لحظه‌ها باشد.

بال بال زدن پرندگان برای بدست آوردن شریک زندگی، صحنه دیدنی از دنیای حیوانات است.


دیدن صحنه‌های بی نظیر از غوغا و سر و صدای سه پرنده به همراه  بال زدنها، لرزش بال‌ها، ضربه‌های منقاری و...گویی برای مدت طولانی هر سه تای آنها در هم قفل شده‌اند.

سپس یکی از پرندگان، ظاهرا پرنده ماده، خود را کنار کشیده و استراحت می کند و دو پرنده دیگر که ظاهرا نر هستند به مبارزه منقار زدن، ادامه می‌دهند.

در پایان مبارزه، بازنده خود را کنار می‌کشد. لحظه‌ای به آن دو نگاه می‌کند و پرواز کرده و به راه خود می‌رود.

جفت باقی مانده بعد ازآن لحظات سخت و درگیر‌ها خسته کننده با نگاه پیروزمندانه، بازنده را تعقیب می کنند تا مطمئن شوند از قلمروی آنها حسابی دور شده باشد.

لحظه‌های آرام!! و سعادت؟ از را می‌رسد. این جفت مبارز به خوشی و خرمی در کنارهم تا ابد زندگی می‌کنند. شما چی فکر می‌کنید؟

آغاز مبارزه سه نفره



بال بال زدن و منقار زدن...توجه داشته باشید که حیوانات دارای منطق، تعقل و شعور نیستند



پرنده ماده خود را از معرکه کنار کشیده و پرندگان نر در حال مبارزه منقاری هستند



بازنده میدان و قلمروی برنده را خالی کرده و به راه خود پرواز می‌کند.

لحظه‌های آرامش، کامیابی!! و سعادت؟...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 17:16  توسط مهندس محمد عبدی   | 

چه بگوييم

 

آن قوٌت جوانی وان صورت بهشتی‌          ‌ای بی‌خرد تر از من، از دست چون بهشتی؟                     
تا صورتت نیکو بود افعال زشت کردی      پس فعل را نیکو کن اکنون که زشت گشتی

هر درونی که خیال اند یش شد       چون دلیل آری خیا لش بیش شد؟
   پس در وعظ و نصیحت بسته شد    امر "اعرض عنهم" پیوسته شد

بشکر تهمت تکفیر کز میان برخاست          بکوش کزگل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوه دین پروری بود ،حاشا            همه کرامت ولطف است شرع یزدانی

قدر وقت ار نشناسد دل و کاری نکند        بس خجالت که از این حاصل اوقات بریم
فتنه می بارد از این سقف مقرنس برخیز    تا به میخانه پناه از همه آفات بریم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 18:18  توسط مهندس محمد عبدی   | 

فکر نان کن که خربزه آب است


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

در روزگاران قديم دو دوست بودند که کارشان خشتمالي بود . از صبح تا شب براي ديگران خشت درست مي کردند و اجرت بخور و نميري مي گرفتند . آنها هر روز مقدار زيادي خاک را با آب مخلوط مي کردند تا گل درست کنند ، بعد به کمک قالبي چوبي ، از گل آماده شده خشت مي زدند . يک روز ظهر که هر دو خيلي خسته و گرسنه بودند ، يکي از آنها گفت : " هرچه کار مي کنيم ، باز هم به جايي نمي رسيم . حتي آن قدر پول نداريم که غذايي بخريم و بخوريم . پولمان فقط به خريدن نان مي رسد . بهتر است تو بروي کمي نان بخري و بياوري و من هم کمي بيشتر کار کنم تا چند تا خشت بيشتر بزنم . " دوستش با پولي که داشتند ، رفت تا نان بخرد . به بازار که رسيد ، ديد يکجا کباب مي فروشند و يکجا آش، دلش از ديدن غذاهاي گوناگون ضعف رفت . اما چه مي توانست بکند ، پولش بسيار کم بود . به سختي توانست جلوي خودش را بگيرد و به طرف کباب و آش و غذاهاي متنوع ديگر نرود . وقتي كه به سوي نانوايي مي رفت ، از جلوي يک ميوه فروشي گذشت . ميوه فروش چه خربزه هايي داشت! مدتها بود که خربزه نخورده بود . ديگر حتي قدرت آن را نداشت که قدم از قدم بردارد . با خود گفت : کاش کمي بيشتر پول داشتيم و امروز ناهار نان و خربزه مي خورديم . حيف که نداريم . تصميم گرفت از خربزه چشم پوشي كند و به طرف نانوايي برود. اما نتوانست. اين بار با خود گفت: اصلا ً چه طور است به جاي نان، خربزه بخرم. خربزه هم بد نيست، آدم را سير مي کند. با اين فکر ، هرچه پول داشت، به ميوه فروش داد و خربزه اي خريد و به محل کار ، برگشت.
در راه در اين فكر بود كه آيا دوستش از او تشکر خواهد کرد؟ فکر مي کرد کار مهمي کرده که توانسته به جاي نان، خربزه بخرد. وقتي به دوستش رسيد ، او هنوز مشغول کار بود . عرق از سر و صورتش مي ريخت و از حالش معلوم بود که خيلي گرسنه است . او درحالي که خربزه را پشت خودش پنهان کرده بود ، به دوستش گفت : " اگر گفتي چي خريده ام؟ "
دوستش گفت : " نان را بياور بخوريم که خيلي گرسنه ام . مگر با پولي که داشتيم ، چيزي جز نان هم مي توانستي بخري؟ زود باش . تا من دستهايم را بشويم، سفره را باز کن."
مرد وقتي اين حرفها را شنيد ، کمي نگران شد و با خود گفت: " نکند خربزه سيرمان نکند. " دوستش که برگشت ، ديد که او زانوي غم بغل گرفته و به جاي نان ، خربزه اي درکنار اوست. در همان نگاه اول همه چيز را فهميد . جلوي عصبانيت خودش را گرفت و گفت: " پس خربزه دلت را برد؟ حتما ً انتظار داري با خوردن خربزه بتوانيم تا شب گل لگد کنيم و خشت بزنيم ، نه جان من ، نان قوت ديگري دارد . خربزه هرچقدر هم شيرين باشد ، فقط آب است. "
آن روز دو دوست خشتمال به جاي ناهار ، خربزه خوردند و تا عصر با قار و قور شکم و گرسنگي به کارشان ادامه دادند . از آن پس ، هر وقت بخواهند از اهميت چيزي و درمقابل ،بي اهميت بودن چيز ديگري حرف بزنند ، مي گويند : "
فکر نان کن که خربزه آب است . "

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 18:55  توسط مهندس محمد عبدی   | 

این دیوانگیست

این دیوانگیست


که از همه گلهای رُز تنها بخاطر اینکه

خار یکی از آنها در دستمان فرو رفته است متنفر باشیم


که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه

 

یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


این دیوانگیست ...

که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکه

                                               در زندگی با شکست مواجه شده ایم

که از تلاش و کوشش دست بکشیم بخاطر اینکه

 یکی از کارهایمان بی نتیجه مانده است


این دیوانگیست ...
که همه دستهایی را که برای دوستی بسوی ما دراز

           می شوند بخاطر اینکه

                یکی از دوستانمان رابطه مان را زیر پا گذاشته است رد کنیم



که هیچ عشقی را باور نکنیم بخاطر اینکه

 

در یکی از آنها به ما خیانت شده است

 


این دیوانگیست ...

 

که همه شانس ها را لگدمال کنیم بخاطر اینک  

در یکی از تلاشهایمان ناکام مانده ایم


به امید اینکه در مسیر خود هرگز دچار این دیوانگی ها نشویم

                                  و به یاد داشته باشیم که همیشه


شانس های دیگری هم هستند

 

دوستی های دیگری هم هستند

 

عشق های دیگری هم هستند

 

نیروهای دیگری هم هستند

 

و افق های بهتری هم هستند

 


تنها باید قوی و پُر استقامت باشیم

 

و همه روزه در انتظار روزی بهتر و شادتر از روزهای

پیش باشیم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 16:51  توسط مهندس محمد عبدی   | 

تقديم به دلم


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 16:50  توسط مهندس محمد عبدی   | 

به انتظار نبودي



  به انتظار نبودي،ز انتظار چه داني؟

          تو بي قراري دل هاي بي قرار،چه داني؟

               نه عاشقي که بسوزي،نه بي دلي که بسازي

                    تو مست باده ي نازي،از اين دو کار چه داني؟

                         هنوز غنچه ي نشکفته اي به باغ وجودي

                                تو روزگار گلي را که گشته خوار چه داني؟

                                      تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران

                                            تو از گريستن ابر نو بهار چه داني؟

                                                   چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشت

                                                         ز نامرادي عشاق روزگار چه داني؟

  درون سينه نهانت کنم ز ديده ي مردم

         تو قدر اين صدف از در شاهوار چه داني؟

                تو سر بلند غروري و من خميده قد از غم

                        ز بيد اين چمن اي سرو با وقار چه داني؟

                                 تو خود عنان کش عقلي و دل به کس نسپاري

                                         ز من که نيست ز خود هيچم اختيار، چه داني؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 11:27  توسط مهندس محمد عبدی   | 

از حضرت علی ( ع) پرسیدند


از حضرت علی ( ع) پرسیدند :

واجب و واجب تر چیست ؟ نزدیک و نزدیک تر کدامند ؟ عجیب و عجیب تر چیست ؟ سخت و سخت تر چیست؟

آیا می دانید که حضرت علی ( ع) به این پرسش چه پاسخی دادند؟

جواب :

حضرت علی ( ع ) فرمودند :

1 – واجب ، اطاعت از خدا و واجب تر از آن ، ترک گناه است.

2 – نزدیک ، قیامت و نزدیکتر از آن ، مرگ است.

3 – عجیب ، دنیا و عجیب تر از آن ، محبت دنیاست .

4 – سخت ، قبر است و از آن سخت تر ، دست خالی به قبر رفتن است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم دی 1389ساعت 19:7  توسط مهندس محمد عبدی   | 

سلام به محرم و ...


 

سلام من به محرم به تشنگی عجیبش
به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش


سلام من به محرم به غصه و غم مهدی
به چشم کاسه خون و به شال ماتم مهدی


سلام من به محرم به کربلا و جلالش
به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش


سلام من به محرم به حال خسته زینب
به بینهایت داغ دل شکسته زینب


سلام من به محرم به دست و مشک ابوالفضل
به ناامیدی سقا به سوز و اشک ابوالفضل


سلام من به محرم به قد و قامت اکبر
به خشک اذان گوی زیر نیزه و خنجر


سلام من به محرم به دست و بازوی قاسم
به شوق شهد شهادت حنای گیسوی قاسم


سلام من به محرم به گاهواره اصغر
به اشک خجلت شاه و گلوی پاره اصغر


سلام من به محرم به احترام سکینه
به آن ملیکه که رویش ندیده چشم مدینه


سلام من به محرم به عاشقی زهیرش
به بازگشتن حر خروج ختم به خیرش


سلام من به محرم به مسلم و به حبیبش
به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش


سلام من به محرم به زنگ محمل زینب
به پاره پاره تن بی سر مقابل رینب


سلام من به محرم به انتظار رقیه
به پای آبله بسته به چشم تار رقیه


سلام من به محرم به شور و حال عیانش
سلام من به حسین و به اشک سینه زنانش


سلام من به محرم به حزن نغمه هایش
به پرچم و به سیاهی به خیمه های عزایش


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 9:9  توسط مهندس محمد عبدی   | 

غره مشو


شرح :     فريفته شدن . اميد بيهوده داشتن . غافل شدن . (ناظم الاطباء). فريب خوردن . فريفته گشتن . گول خوردن . فنودن . مغرور شدن .غره گرديدن . غره گشتن .


غره مشو بدانکه جهانت عزيز کرد
اي بس عزيزکرده خود را که کرد خوار.

عماره مروزي .

يا فتي ! تو به مال غره مشو
چون تو بس ديد و بيند اين ديرند.

رودکي .

مشو غره ز آب هنرهاي خويش
نگه دار بر جايگه پاي خويش .

فردوسي .

نبودت ز کارم مگر آگهي
شده غره بر تخت شاهنشهي .

فردوسي .

به روز جواني به زر و درم
مشوغره جان را مگردان دژم .

فردوسي .

ور بدين هر دو سبب خيره سري غره شود
همچنان گردد چون مور که گيرد پرواز.

فرخي .

دشمن چو نکوحال شوي گرد تو گردد
زنهار مشو غره بدان چرب زبانيش .

ناصرخسرو.

به چشم حق تو منگر سوي باطل
مشو غره به ملک و تخت شيطان .

ناصرخسرو.

به خواب اندر است اي برادر ستمگر
چه غره شده ستي بدان چشم بازش .

ناصرخسرو.

کي شود غره به گفتار مخالف چون توئي
مرد دانا کي دهد هرگز به گازر پوستين !

امير معزي .

گر از آتش همي ترسي به مال کس مشو غره
که اينجا صورتش مال است و آنجا شکلش اژدرها.

سنائي .

خاقانيا به جاه مشو غره عمروار
گر خود به جاه بهمن و جمشيدي از قضا.

خاقاني .

به دولت هر که شد غره چنان دان
که ميدانش آتش و او ني سوار است .

خاقاني .

بدين قالب که بادش در کلاه است
مشو غره که مشتي خاک راه است .

نظامي .

مشو غره بر آن خرگوش زرفام
که بر خنجر نگارد مرد رسام .

نظامي .

تو غره بدان شوي که مي مي نخوري
صد لقمه خوري که مي غلام است آن را.

خيام .

بر حسن و جواني اي پسر غره مشو
بس غنچه ناشکفته بر خاک بريخت .

خيام .

مرد مال و خلعت بسيار ديد
غره شد از شهر و فرزندان بريد.

مولوي .

گر نشد غره بدين صندوقها
همچو قاضي يابد اطلاق و رها.

مولوي .

گول ميکن خويش را و غره شو
آفتابي را رها کن ذره شو.

مولوي .

مشو غره بر حسن گفتار خويش
به تحسين نادان و پندار خويش .

سعدي (گلستان ).

ولي ز باطنش ايمن مباش و غره مشو
که خبث نفس نگردد به سالها معلوم .

سعدي (گلستان ).

اي که در نعمت و نازي به جهان غره مباش
که محال است درين مرحله امکان خلود.

سعدي (طيبات ).

خواب را مردم بيداردل اصلي ننهند
نشوند اهل خرد غره به تمويه سراب .

ابن يمين .

اي کبک خوشخرام کجا ميروي بايست
غره مشو که گربه زاهد نماز کرد.

حافظ.

مباش غره به علم و عمل فقيه مدام
که هيچکس ز قضاي خداي جان نبرد.

حافظ.
   غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند
        زانک بلندت کند تا بتواند فکند


مولوي
در این درگه که گه گه که که که گه شود ناگه

 مشو غره به امروزت که از فردا نی اگه


شاعر نامعلوم
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 8:47  توسط مهندس محمد عبدی   | 

درد سر بزرگ دانشجوي الاغ سوار!

 
هفته اخیر بلوتوث دانشجوي جواني که با پوششي موجه، سوار بر الاغ خود قصد ورود به يكي از مراكز آموزشي غرب مازندران را داشت خبرساز شد

  دانشجوي مذكور پس از آنكه اتوموبيلش به علت فقدان پاركينگ در حوالي دانشگاه به سرقت رفت با پرداخت هشتصد هزار ريال يك راس الاغ را در يكي از شهرهاي مركزي استان خريداري كرد.
اين جوان در يكي از روزهاي هفته گذشته با پوشش و آرايشي كاملا موجه وموقر در حاليكه الاغ را هم به شكل مطلوبي آراسته بود قصد داشت وارد محل تحصيل خودش شود.

http://www.shomalnews.com/photo/128877026078113614.jpg
  مسئولين انتظامات دانشگاه با مشاهده جوان دانشجو و اطلاع ازقصد او مانع از ورودش به محوطه شدند
بر پايه اين گزارش دانشجويان با ديدن جوان الاغ سوار با دوربين تلفن همراه به تهيه عكس و فيلم از اين صحنه پرداختند و براي يكديگر بلوتوث كردند.
  در اندك زماني بلوتوث مورد اشاره به خارج از فضاي دانشگاه در سطح شهرهاي غرب مازندران راه پيدا كرد و ناگهان از سايتها و وبلاگهاي داخلي و خارجي سر درآورد.
  گمانه زني ها در خصوص نيت و قصد واقعي اين جوان الاغ سوار در ميان دانشجويان دانشگاه محل تحصيل او و مردم شهرهاي غرب استان همچنان ادامه دارد و به يكي از بحثهاي داغ در محافل مختلف تبديل شده است.

شايان ذكر است بر اساس آخرين اخبار دريافتي، در پی اقدام عجيب اين جوان، او براي اداي توضيحات از سوي نهادهاي امنيتي احضار شد.


منبع: شمال نيوز

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم آبان 1389ساعت 17:39  توسط مهندس محمد عبدی   | 

با دستهای تهی از طاعت

با دستهای تهی از طاعت

                                    

                                                                       (مناجات المفتقرین)

 

اِلهى كَسْرى لا یَجْبُرُهُ اِلاّ لُطْفُكَ وَ حَنانُكَ وَ فَقْرى لایُغْنیهِ اِلاّ عَطْفُكَ وَ اِحْسانُكَ وَ رَوْعَتى لا یُسَكِّنُها اِلاّ اَمانُكَ...

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

خدایا!

این قامت خمیده جز به دیدار تو راست نمی شود و این تنهای غریب جز در خانه تو هر آنچه خواست نمی شود .

خدایا!

این قلب هراسناک و لرزان جز در دستهای تو آرام نمی گیرد و این خود زبون و خفت کشیده، بی توجه عزیزانه تو سبقت از هر چه پخته و خام نمی گیرد.

خدای من!

این دانه به خاک نشسته را بی آب و آفتاب تو، کجا سر شکفتن هست و این غریب و خسته را بی ماهتاب لطف تو کی پای رفتن؟

خدایا!

این شکاف تنهایی را جز چشمه سار جاودان مهر تو پر نمی کند و غنچه حوائجم بی باغبانی تو شکفته نمی شود و غبار اندوه از چهره غمزده ام جز باران رحمت تو نمی شوید و سموم نفسم را جز تریاق رأفت تو درمان نمی کند.

خداوندا!

این دل شکسته را جز دستهای مهربانی تو درمانی نیست و این دست بسته را جز از ابر احسان تو بارانی، نه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 8:28  توسط مهندس محمد عبدی   | 

هیچ وقت زود قضاوت نکنیم !



زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد.

ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود.

در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود.

همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند :
1. سنگ ........ پس از رها کردن!
2. سخن ............ . پس از گفتن!
3. موقعیت ... پس از پایان یافتن!
4. و زمان ........ پس از گذشتن

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 8:31  توسط مهندس محمد عبدی   | 

قلب مني


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 18:24  توسط مهندس محمد عبدی   | 

صبر كن ...


شــــــــــــــــبهای بـــــــــــــی خــــــــوابـــــــــــــــــــی

شبها را بیخواب گذراندم...!!!

وفکر این که چه باید بکنم...!!!

از او بگذرم...!!!

یا برای همیشه پیشش بمانم...!!!

یااینکه تیغ را روی رگ گذارم...!!!

و آنقدر فشار دهم که دیگر نفسی نماند...!!!

تا روح از بدنم جدا شود...!!!

اما..............

اما..............

اما به این دست یافتم که بی او نمیتوانم...!!!

نمیتوانم....!!!

نـــــــــــــــــــمی تـــــــــــــــــــــوانـــــــــ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 8:52  توسط مهندس محمد عبدی   | 

عيد سعيد فطر مبارك


امروز هر چند دير اما تو دلم موند كه به همه كاربران و دوستان عزيزم اين ايام رو تبريك عرض كنم ...

جدي جدي امسال ماه رمضان بسيار سختي بود هم عطشش هم زمان سحر تا افطارش از همه مهمتر كم خوابي  و سكسكه خوابي دمار از روزگارمان در آورد ...


انشاءالله خدا از همه قبول كنه ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم شهریور 1389ساعت 9:23  توسط مهندس محمد عبدی   | 

ايام شهادت امام علي(ع) تسليت

 

 شهادت مولي الموحدین ، امیرالمومنین ،امام پارسایان،جلوه حق ، امام علی (ع) بر عموم شیعیان جهان تسلیت باد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم شهریور 1389ساعت 8:26  توسط مهندس محمد عبدی   | 

قولنج تان را نشکنید

  قولنج تان را نشکنید



آنچه امروز به‌ عنوان قولنج می ‌شناسیم، بیشتر از آن که نام بیماری خاصی باشد، یک شکایت مبهم است. قدیم‌ ترها به درد و کشیدگی در هر قسمت از بدن قولنج می ‌گفتند، اما چیزی که امروزه بیشتر به کار می‌ رود "قولنج عضلانی" است. البته قولنج عضلانی هم نشانه یک بیماری خاص نیست، طوری که گاهی علت آن گرفتگی و اسپاسم ناگهانی و دردناک گروهی از عضلات بدن است.

عضلاتی که بیشتر دچار این حالت می ‌شوند، عضلات اطراف ستون مهره ‌ها و عضلات گردن هستند. در این حالت عضله نسبت به لمس دردناک و حساس می‌ شود و به همین خاطر فرد نمی ‌تواند مثل قبل، بدن خود را حرکت دهد.

تقریبا همه آدم ‌ها در طول زندگی خود گرفتگی عضلانی را تجربه می ‌کنند.

اسپاسم ‌های عضلانی می‌ توانند به علت : کم‌ آبی پس از انجام ورزش ‌های سنگین، استفاده زیاد و طولانی مدت از عضلات، آسیب‌ های جسمی و همچنین کمبود بعضی مواد معدنی مثل منیزیم و کلسیم رخ دهند. علاوه بر این، اسپاسم عضلانی می‌ تواند نشانه ‌ای از یک بیماری اعصاب و روان باشد، مخصوصا اگر به طور متناوب و در شرایط خاص تکرار شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور 1389ساعت 18:31  توسط مهندس محمد عبدی   | 

متن و ترجمه دعاهای روزانه ماه مبارک رمضان


آنچه در ادامه مطلب میخوانید متن و ترجمه دعاهای روزانه ماه مبارک رمضان میباشد.امید است همه ما بهره لازم را از این ایام عزیز ببریم.التماس دعا(ادامه مطلب کلیک کنید) 

دعاى روز ... ماه مبارك رمضان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:5  توسط مهندس محمد عبدی   | 

سخن چيني (نمامي)

 
  واژه "نمامي" در لغت برگرفته از نمَّ (ن م م) به معني سخن چيني كردن و سخن گفتن براي اختلاف است، نميمه همان سخن چيني و دو به هم زني است.[1]
  حقيقت سخن چيني همان افشاي سر و پرده دري است چه از طريق گفتار، چه نوشتار چه رمز و اشاره.[2][3]   برخي "سعايت" را همان سخن چيني مي‌دانند با اين تفاوت كه از كسي كه نزد او سخن چيني می‌شود بيم ضرر و اذيت داشته باشد، مانند: سلاطين و امرا و حكّام. اين بدترين نوع سخن چيني است و گناه آن بيشتر است و از دشمني و از مال دوستي ناشي مي‌شود كه از پستي و خباثت شهوت و غضب (به معني عام آن) است.
   در مقابل سخن چيني، صفت پسنديده اصلاح ذات البين است يعني آشتي دادن ميان دو نفر كه خصومت بينشان ايجاد شده. نمامي و سخن چيني يكي از بزرگترين گناهان است و اصلاح ذات البين يكي از وظايف مهم خداپسندانه و انساني است.[4] دو زباني نوعي از سخن چيني است كه وقتي انسان بين دو نفر مخالف قرار مي‌گيرد با هر دو موافق باشد و موافق ميلش صحبت كند. اين عمل عين نفاق است مگر اينكه بخواهد كينۀ كسي را از دل ديگري بزدايد[5] (كه اين همان اصلاح ذات البين است و مورد تأييد شرع مي‌باشد.) شخص نمام به تعبير ادبا مانند هيزم شكني است كه شعله‌هاي آتش اختلاف را مشتعل تر مي‌سازد.[6]
 
دلايل و انگيزه‌هاي سخن چيني:
1-   نظر سوء داشتن به ديگران و در صدد بدنامي ايشان بودن.
2- تفريح و سرگرمي
3-   هرزه گويي و مجلس آرايي
      4- تفرقه افكني و ايجاد تشويش[7]
      5- حسد (حسود نمی­تواند آرامش ديگران را تحمل كند)
      6- عقدۀ حقارت
 7- انتقام جويي[8]
 8-اظهار محبت نسبت به مخاطب.
   به هر حال شكي نيست كه سخن چيني از پست ترين كارهاي زشت است، چون شخص سخن چين از دروغ، غيبت، مكر، بي وفايي، خيانت، دورويي، فساد كردن ميان مردم و....بركنار نخواهد ماند. سخن چين در بريدن رشته‌اي كه خداوند امر به پيوستن آن فرموده، مي‌كوشد و در زمين فساد مي‌كند.[9]

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 9:12  توسط مهندس محمد عبدی   | 

خولی و خر نامرد


روزی خولی از راهی می گذشت.
درختی پیدا کرد و زیر سایه آن کمی خوابید. ناغافلی دزدی آمد و خرش را دزدید.

خولی وقتی از خواب بیدار شد و دید خرش نیست، خورجینش را برداشت و به راه خودش ادامه داد تا اینکه چشمش به خر دیگری افتاد که بدون صاحب بود.

آن را گرفت و کوله بارش را روی آن گذاشت و به راه خود ادامه داد
و با خودش گفت: خدا گر ز حکمت ببندد دری، ز رحمت گشاید در دیگری.

چند روز بعد صاحب خر پیدا شد و گفت: این خر مال من است.
خولی هم زیر بار نمی رفت و می گفت مال من است.

صاحب خر پرسید: خر تو نر بود یا ماده؟

خولی گفت: نر.

صاحب خر گفت: این خر ماده است.

خولی هم جواب داد: اما خر من، خر نامردی بود!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مرداد 1389ساعت 9:18  توسط مهندس محمد عبدی   |